.
.
.
- فقط حیف که تو پسری حسن جان ! اه
و خدایی که در این نزدیکی
است

فرصت تکرار آشتی و در بغل خدا خوابیدن . . !
ولی تو اون قدر خری که هزار بار از من می پرسی : عزیزم چرا به من اعتماد نداری و اجازه نمی دی برا ادامه تحصیلم به امریکا برگردم ! و من رو مجبور می کنی باز امشب هم قبل خابیدنمون ۲ تا محکم تو گوشت بزنم ! من وجدانم سر اینها اذیت می شه . . .
مادرم بود که گفت : مواظب باش ها اون یه قطرش هر جا بریزه پاک نمیشه ! حق داشت کمرش درد میکنه کلی کار کرده مهمون از آلمان داشتیم خونه مثل دسته گله !
نمی دونم چرا ! شاید چون یه دستی نگه داشته بودم خود به خود ! ( باور بفرمایید خود به خود لغزید ) افتاد ! پخش شد ! هم فرش ! هم سرامیک ! . . . . .عرق سرد کردم . .هوس نوشتن فرو کش کرد ولی هوس خوردن باقی ماند اوردم این ها را نوشتم و باقی مانده اش را خوردم.
و اما بازی :
اگر شما کاملا مختار باشید با هر کسی که می خواهید چند شبانه روز زندگی کنید و با ایشان گپ و گفت خصوصی داشته باشید ۵ نفر اواویت شما در دنیای امروز (از زنده ها !)چه کسانی هستند ؟
من ازگوریل جون و امین اقا و بارون و رویا و رویش و نجوا و خانم معلم و مهدی جون وسعید وعمو لارس ومحمد جان و مرسا ابراهیم وعلی کرمی دعوت می کنم.
این روزها باید در جمع بود و همچنان مهمان قطعه ۲۳۵ ! بهشت زهرا(س)
این روزها انتخابات تمام شده و دکتر رئیس جمهور .
این روزها بایدبه کار فرهنگی فکر کرد
این روزها باران نا با بابا نه بی بابا نمی بارد
این روزها باید تصمیم کبری را به کوکب خانم اعلام نمود
این روزها دلمان برای بچگی و بچگی کردن بد فرم تنگ شده است
این روزها نه حنا را پخش می کنند نه خاله ریزه نه حتی چاغ ولاغر را و
دیجیمون را هم که ما نمفهمیم
این روزها مدیریت استراتژیک خواندن حال نمی دهد و اثار فلسفی و
ادبی شرقی و غربی کلاسیک نیز هم
این روزها تا دلت بخواهد اللاف بودن در خیابانها و جلسات متعدد می چسبد
این روزها بوی سفر می چسبد و کندن
این روزها در وبلاگ بی هدف حکیدن می چسبد . .
این روزها به رفیق وبلاگی با مرام باید گفت خیلی سالاری داش
.......................................................................!
لطفا پنل مدیای رو صفحه را استپ کنید اهنگی از یه جایی پخش می شود ( نمی دونم از کجا !
۱۳ سال رفاقتم با تو ۱۳ سال : شبم / ۱۳ سال روزم/ ۱۳ سال عاطفه ام ! اعتبارم ! با این تصادف لعنتی رنگ باخته و با اینکه اهل این نبودی که دلت برایم نسوزد ، کاری نمی کنی و زیر خاک از ۱۶/۰۲/۱۳۸۸ تا حالا راحت خوابیده ای ! و واقعا کم اوردم برای اولیت بار واقعا کم اوردم !
داش حسن بی خیال دادا ،پاشو بریم پاشو دادا! دارم می میرم دادا ! تهرانپارس همه منتظرن بچه ها عادت ندارن من رو تنها ببینن ! داش حسن پاشو دیگه ! پاشو گاز اون موتور لعنتی رو بگیر بریم ! با توام لامسب . . . .پاشو ........................................
حس و حال هیچی رو ندارم شاید دیگه ننویسم !! وبلاگ رو کسی خواست ، بگه ! خدا رفیقای همتون رو نگه داره ! : آب از سر من گذشت . . فعلا یا علی
کتاب توحید شهید مطهری را باز کمی خواندم : خدا را در لحظه های جاری و ساری خودم باید پیدا کنم برایم آسان می نماید ! و البته اصلا نمی دانم این افسردگی است یا دلگرفتگی که این قدر زیاد من را در من نگه داشته است! کیبورد را بغل کرده ام و بی هدف همین طوری این چرت و پرت ها رو می نویسم !
این قدر مشغولیت فکریم زیاد شده است که دوست ندارم به هیچ کدام فکر کنم ! آرام در خودم دیوانه می شوم ! و خوش به حال دیوانه ها ! و این محرم دل زار ما هم نمی دانیم کجا گیر کرده و کی با چشمانی راز آلود پیدا می شود که زن ما بشود . . .! حزب اللهی حتما باشد ! خوشگل و پولدار در اولویت ! . . .
و روزی هم شاید ما به محمد رسیدیم ! شاید : احتمالش هست ! سیگاری لازم است کاش آقا داداش کار تربیتی را در من نمی کرد که راحت کپتان بلک می کشیدم . . . .
و ما هنوز در عشق یل هستیم ! و پوست کلفت ! و کثافت البته !
_ یادم می اید نزدیک شب بود همانی که شاید از سر ناچاری نام غروب بر آن نهاده اند ، و تلاقی این حالت خاص زمان _ یا خاص ترین حالت زمان _ با بارش آرام وپیوسته ی باران ترکیبی ایجاد کرده بود ؛ تو دور ایستاده بودی ! اصلاٌ تو همیشه دور می ایستی ؛ یا شاید من این قابلیت راندارم که نزدیک والبته لابد : حتما همین است ! نگاه کردم تو ر ؛ا نه دید زدم تو را ؛ نمی دانم باران است یا اشک ولی هر چه هست خوب بلد است هایل شود در سوی چشمانم تا تو ! همین که عزم رفتن کردی , زمان کوتاه شد ؛ من برگشتم ! آری بازگشت ما بعد از تو بود ؛ هیچکس در من نگفت رفتنت خوب می کند ما را ؛ اگر هم گفته اند من باور نکردم . . .ندارم
من خوابم برد ،تمام تو را یادم آوردم ؛ دیدم میبینمت ؛ دیدم سکوتت را؛ دیدم خنده هایت را ؛ دیدم احساس قلبت را ؛ دیدم پیوند خوردمان را ؛ دیدم میروی , دیدم می آیی ؛ و دیدم چقدر بوی خون می دهی ؛ دیدم با شفق هم آغوشی مداوم گرفته ای ! دیدم تو می دوی و عرق می کنی ؛ دیدم با آسمان شوخی می کنی ! نگاه کردنم گرفت : دیدم شهوت پرواز داری , فهمیدم جنس بهتری از من داری ؛ دیدم چهره ات را , دیدم لبانت طعم شیرین هوس دل کندن دارد، دیدم من کوچکم ؛ تو بزرگی ، فهمیدم با ثریا دوست شده ای . به زهره هم نگاه می کنی !خوابم سنگین شده بود ؛ این خواب دیدن تو ؛ تو ار آن دور می خواستی مرا بیدار کنی ؛ دیدی بیدار نمی شوم ! اخر دور شده بودی و من برگشته بودم ؛ کاش نزدیکتر بودی یا نه بودیم ! تقلا هم کردی بیدار نشدم ! دیدی بوی تعفن خواب گرفته ام دور تر شدی ؛ دوستم داشته ای حتما ٌ که رفتی تا با رفتنت بیدار شوم ! و شاید رفتی که نباشی من نتوانم خوابت را ببینم ,
از من کاری ساخته نیست تو رو به خونت تو بمون!